welcome to where ever you are

سپاسگزارم که موسیقی هست.سپاسگزارم که ستارگان هستند.ممنون از گل ها.بودن پاداش من است!
 
after 1year...I still hold your hand in mine when I'm sleep
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦  

You're everything I thought you never were
And nothing like I thought you could have been
But still, you live inside of me, so tell me how is that?
You're the only one I wish I could forget
The only one I love to not forgive
And though you break my heart, you're the only one

And even now, while I hate you, it pains me to say
I know I'll be there at the end of the day
I know that I love you, but let me just say
I don't wanna love you in no kind of way, no no
I don't want a broken heart
I don't wanna play the broken-hearted girl
No, no, no broken-hearted girl

There's something that I feel I need to say
But up til' now I've always been afraid that you would never come around
And still I wanna put this out

You say you've got the most respect for me
But, sometimes I feel you're not deserving of me
And still, you're in my heart
But you're the only one
And yes, there are times when I hate you, but I don't complain
'Cause I've been afraid that you would walk away
Oh, but now I don't hate you
I'm happy to say
That I will be there at the end of the day

I know that I love you, but let me just say
I don't wanna love you in no kind of way, no no
I don't want a broken heart
I don't wanna play the broken-hearted girl
No, no, no broken-hearted girl

Now I'm at a place I thought I'd never be, ooh
I'm living in a world that's all about you and me, yeah
Ain't gotta be afraid, my broken heart is free to spread my wings and fly away, away with you....

I know that I love you, but let me just say
I don't wanna love you in no kind of way, no no
I don't want a broken heart
I don't wanna play the broken-hearted girl
No, no, no broken-hearted girl
Broken-hearted girl
No broken-hearted girl

-------------------------------------------------------------------------------------------

Together in all these memories,
I see your smile.
All of the memories I hold dear.
Darling you know I'll love you,
Til the end of time.

All of my memories keep you near
In silent moments,
Imagining you here.
All of my memories keep you near,
In silent whispers, silent tears.

All of my memories...
------------------------------------------------------------------------------

There was a time the fire was burning bright,
And everything was shining in the light,

But when desire has gone, it's hard to carry on,
Going through the motions, when there's nothing there;

You have got my heart, and all I want from you,
Is just a kiss before we say goodbye;

And let me keep my memories of all the times we were amazing,
And I will keep in memories the best that love can be;

There was a time we had so much to say,
Together at the ending of the day,
But when the only words are all the ones that hurt,
Try to remember the way we were;

Take the past and hold it like a photograph,
'Cos it's the only way to say goodbye;

And we will keep these memories of all the times we were amazing,
And we will keep in memories the best that love can be,
The best that love can be;

We were amazing.

-----------------------------------------------------------------------------

بعضی وقتا آدم خودش رو مثل کسایی میکنه که تا پارسال بهشون میخندیده!!!کسایی که شاید همیشه الهه ی ننگ بودن!!!این پست هم شاید ننگین ترین پست این بلاگ تا اینجا باشه!!!با کمال سرافکندگی شکست خودم رو در کنترل احساساتم اعلام میدارم!!!!و باید خدمتتون عرض کنم که جدا شرمندم!!!!شرمندم که دارم تغییراتی میکنم که به خواست خودم نیست!!!!همه چیز از کنترلم خارجه!!!

الان در چنین روزی در سالگرد ١اشتباه دلم برای خود پارسالم که با ١کاکروی کارتونی تخیلی و یا حتی ١گربه شاد بود و حال میکرد و هیچ کمبود و نیازی نداشت تنگ شده!!!الان ١خلاء ناشناخته ای حس میکنم که نمیدونم باید با کاه پرش کنم یا آرد نخودچی!!!!الان...١چیزی کمه!!!اونهمه الکی خوش بودن اونهمه رضایت!!همه رو با دستای خودم چال کردم!!!!و دیگه جدا نمیدونم چیکار کنم!!!!اصلا نمیدونم میشه کاری کرد یا نه!!!!الان بعد از ١سال میگم کاش پگاه ١سال قبل بودم!!!اون پگاه همه چی داشت!!!دنیا رو داشت!!!این پگاه...انگار که هیچی نداره!!!!من...اشتباه کردم!!!می پذیرم!!!!

شما هم بابت این پست منو ببخشید!!!!چشمه جوشید دیگه!!!!چیکارش کنم؟؟!؟!!؟گذاشتن این پست برای خودم ازهمه چی دردناک تر بود!!!ااعتراف به ضعف...وحشتناااااکه!!!!



 
I dont know why!!!
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢  

مدت هاست که دیگه عشق کسی در دلمان قلمبه نمیشه!!!!مصیبتیست!!!!

این مدتم که هر روز دلتون نخواد دارم میرم دانشگاه تهران واسه انصراف و هر بار بیشتر حالت تهوع بهم دست میده تازشم!!!!!

شکر خدا گوگل هم گودر رو بر ما حرام کرده ارور میده که کوکیمون فلان و بهمان!!!!والا!!!!

الان که دارم فکر میکنم میبینم انرژی داره گوروپ از در و دیوار این پست میریزه!!!!



 
چیزی به اسم تعطیلات!!!
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠  

بالاخره دوران کتابخونه و زدبازی به سر رسید!!!!دوران خیلی خوب و خاطره انگیزی بود!!!!

تعطیلاتم با سفریهمراه دوستان به مشهد مقدس افتتاح گردید که شرح خوشگذرونیش تو بلاگ محبوبه به سمع و نظر همه رسیده!!!!

تابستانه و گرما و عطش و آب سرد و استغنا!!!(ربطی نداشت البته!!!)



 
finally it ends...!!!!
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧  

یه سری چیزا هست که تموم شدنش مسلمه بر هیچکس حتی خود آدم پوشیده نیست!!اما نمیدونم چرا وقتی تموم میشه...!!!شاید چون زمان بدی تموم میشه یا بهتر بگم...شاید چون بد تموم میشه!!!وگرنه مقصد یکیه!!!فقط مسیره که تغییر میکنه!!همیشه تاسف میخوری که روی رابطه ای که خداحافظیش تو ۴تادونه اس.ام.اس گنجوده شد یعنی در اصل تو ۴تا دونه اس.ام.اس به راحتی جا شد اسم دوستی گذاشتی!!!حیفه!!!!مگه دوستی تموم میشه؟!؟!؟!دوستی هیچوقت تموم نمیشه!!!یا لااقل امیدوارم اینجور باشه!!!!

تاریخ تولد:۵/٨/٨٨

تاریخ وفات:١۶/٣/٨٩



 
هییییی!!!!
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦  

وقتایی مثل الان که دلم اندازه ی ١نقطه میشه یاد مورچه میفتم!!!!طفلی مورچه ها دلشون همیشه تنگه!!!!!!



 
تبلیغات دید انی!!!!!
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸  

اگه تاحالا چشتون به آگهی ماساژور کوچک شاندرمن نخورده باید بگم خیلییییی شانس آوردید!!!!!سکانس توی یه اتوبوس شلوغه که همه بدون استثنا یه ماساژور دستشونه و دارن رو کت و کولشون میمالن و به طرز فجیع و بیشرمانه ای بهم لبخند میزنن و خنده های مستانه میکنن!!!!ترجیح میدم بمیرم و سوار یه همچین اتوبوسی نشم!!!!جدا وحشتناکه!!!!!خودتون باید ببینید!!!
پ.ن:پست قبلی رو رها نکونید!!!!!هنوز جا داره!!!!!



 
هم داره میره هم داره میاد!!!!
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩  

تولد عید شما مبارک!!!!!

بعد مدت ها برگشتم!!!!

٨٨ با تمام خوبی ها و بدیهاش داره ١ساعت دیگه میره!!!!!(اند این جمله کلیشه ای ها بود!!)اما راستش دقیقا نمیتونم بگم ٨٩ داره میاد یا نه!!!!مسخرس که بخوایم یه سالی عین سال گذشته رو سالی جدید بدونیم!!!!

حول حالنا الی احسن الحال!!!!!

 



 
خدمتشون عارضم کهههه:
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٥  

(خیلی بی چشم و رویی!!!خیلی بی چشم و روییی!!!!
توی عالم ندیدم...آدم به این دو رویی!!!!)×٢



 
تست:
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳  

عبارت "شده یه پارچه آقا!!" اشاره به چه چیز دارد؟!؟!؟

الف)پارچه واحد شمارش آقایان است

ب)تحقیقات دانشمندان به تازگی ثابت کرده که پارچه ها دارای جنسیت مذکر هستند

ج)عبارت "شده یه قباره آقا!!" دارای زیبایی ادبی نبود!!

د)هیچ کدام!!

 

در صورتی که گزینه ی "د" را انتخاب کرده اید لطفا نظر خود را بنویسید!!
پ.ن:بحث قبلی رو رها نکنید!!!



 
fuck every shows that must go on!!!!!
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧  

Empty spaces - what are we living for?
Abandoned places - I guess we know the score...
On and on!
Does anybody know what we are looking for?

Another hero - another mindless crime.
Behind the curtain, in the pantomime.
Hold the line!
Does anybody want to take it anymore?

The Show must go on!
The Show must go on!
Inside my heart is breaking,
My make-up may be flaking,
But my smile, still, stays on!

Whatever happens, I'll leave it all to chance.
Another heartache - another failed romance.
On and on!
Does anybody know what we are living for?

I guess I'm learning
I must be warmer now..
I'll soon be turning round the corner now.
Outside the dawn is breaking,
But inside in the dark I'm aching to be free!

The Show must go on!
The Show must go on! Yeah!
Ooh! Inside my heart is breaking!
My make-up may be flaking!
But my smile, still, stays on!
Yeah! oh oh oh

My soul is painted like the wings of butterflies,
Fairy tales of yesterday, will grow but never die,
I can fly, my friends!

The Show must go on! Yeah!
The Show must go on!
I'll face it with a grin!
I'm never giving in!
On with the show!

I'll top the bill!
I'll overkill!
I have to find the will to carry on!
On with the,
On with the show!

The Show must go on.



 
باز باران...میخواند آواز.در کنار من انگار.در میان طوفان میزند فریاد چه بی صدا!!!
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱  

میکند آغاز.بشنو این پژواک حالا.میگوید از خاطرات ما

سرودی کهنه.نه جاودانه.نه پرهیایو.پیداست

بینهایت.بیکرانه.بیا.بشنو.میسراید ترانههههه!!!

 

 

پ.ن:این اولین سالیه که این موقع سال وقتی بارون میاد باهم سرود ملی نمیخونیم!!!!!



 
nothing special!!!
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦  

بی مقدمه میرم سر چرت مطلب!!!
چند وقتی بود پست نزاشتم!!!!حرفی نداشتم!!الانم ندارم!!!!اما دلم تنگیده بود!!!!ترجیح دادم بالاخره یه چیزی بگم!!!!

راستش حالم از یکی از پسرای کلاسمون واقعا متنفر بودم!!!با اینکه هیچ کاریم نکرده بود!!!!!فقط با یکی دیگه تونسته ارتباط برقرار کنه!!!اون یکی از خودش گندتر!!!خیلی جوگیرن!!!!اما...این رفیقش یه دو روز بود نیومده بود و اون هم با کس دیگه ای نبود!!!!از تالار آناتومی که اومدیم بیرون دیدمش که بی هدف تنهایی ازینور میرفت اونور ازونور میومد اینور!!!!!یاد پرسه زدنای خودم افتادم!!!!رفت تکی واسه خودش چایی گرفت و تکی خورد!!من حتی چایی هم دوست ندارم که لااقل تنهایی چایی بخورم!!!!اما همه ی اینا فقط باعث یه چیز شد!!اینکه حس کنم چقدرررررر درک متقابلی دارم ازش!!!!!!تو پسرامون تنها کسایی که ابرو برداشتن!!!!!تنها کسایی که سیگار میکشن این و رفیقشن!!!!!!کاری ندارم که باهم چیکار میکنن اما حس کردم حتی گندترین و مزخرف ترین آدما هم حقشون نیست تنها باشن!!!!!تنهایی با هیچ مجازاتی برابری نمیکنه!!!!حتی شب موقع خواب هم دلم واسش میسوخت!!!اون لحظه گمونم تنها چیزی که میخواستم این بود که رفیقش فردا بیاد!!!!!اینا مهم نی....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فردا هم رفیقش اومد و باز دوتایی جلو دانشکده ادبیات سیگار کشیدن!!!!!!گمونم آدما با سیگار کشیدن حس مهم بودن میکنن!!!نه؟!؟!؟!!!انقدر متقاضی زیاده که دیگه گمونم همین فردا پسفردا تو حیاط خلوت ادبیات قلیون هم سفارش بشه داد!!!(اون رو به شخصه من هم استقبال میکنم!!)

دوباره داره ناوارو میده!!!!!و من هر شب میبینم!!!!!خونه ی ناوارو یادتون هست؟!؟!؟یادتونه چقدر باحال و توپ بود؟!؟اون مثلا توی محله ی پایین شهرشه که مهاجر نشینه!!!!!پایین شهر ٢٠ سال پیششون از بالاشهر ١٠٠سال بعد ما بهتره!!!!!میشه این خونه ی ناوارو رو با خودش بدن به من؟!؟!؟ناوارو خیلی گله ها!!!!!چرا ازین آدما با این تیپ و هیکل تو مملکت ما پیدا نمیشه؟!؟!؟عجبا!!!!!!

دیروز تولد دعوت داشتم!!تولد فروغ یکی از سال بالاییهای خودمون!!!!!١هفته روانی شده بودم که واسش چی بخرم اما حس میکردم به نفعمه هرجور شده برم!!!!آخه اصولا این مجالس باید روابط رو گرمتر کنه اصولا!!!

فقط ١ساعت مجلس مختلط شد و من اون موقع بود که خدا رو شکر کردم که کلا مختلط نبوده چون درون صورت گویا همه دوست پسراشونو به دوستاشون ارجح میدونستن!!!!در کل بدی نبود!!!خوش گذشت اما بازم مهمونیای خودمون نمیشد!!!تو مهمونیامون حس مالکیت داشتیم اما اونجا لااقل مال من یکی نبود!!!
الان فرداشه!!!!و تو خونه ام!!!!!به سرم زد و یکم آرشیو بلاگ نیلو رو خوندم!!!!!جالب بود!!!چقدر چیزمیز بود که از یادم رفته بود!!!نیلو سید ابل یادت میاد؟!؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!درضمن بابت اون پستت ممنون!!!هرکی مثل تو بخواد ابراز احساسات کنه دیگه گمونم آبرو واسم نمونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دوستت داریم ابله جان!!!!!!میدونی چیه؟!؟حس میکنم این داستان نویسی خیلی راه خوبی برای نزدیک شدن آدماست!!!احتمالا آخرسر امتحان کنم با بچه های جدید!!!!!!!!فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!از تصورش تنم میلرزه!!!!!(قابل توجه سعید!!!)

خب دیگه!!!بیش ازین چرت و پرت ندارم بگم!!!!سیمین چطوری؟!؟!؟محبوبه خوش میگذره؟!؟!؟آنا بهتری!؟!؟سعید...تو که هیچی!!شنبه میبینمت!!نیلو ساکی رو نمیدونم چیکار کنم!!!کاش یه بار مفصلا با هم بحرفیم راجع بهش!!!!پریناز هم که اینورا نمیاد!!!!دون شانشه!!!!!!!!استاد...تو هم که ربطی به من نداری!!!هیچی!!!!!

به سلامتی هممون!!!!!فعلا!!)به قول نیلو!!!!!

 



 
ناگفته ها را گفته ام...!!!!
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢  

همه رفتن کسی دور و برم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست

اگر این آخر و این عاقبت بود

به جز افسوس هوایی در سرم نیست

عجب بالا و پایین داره دنیا

عجب این روزگار دلسرده با ما

یه روز دورو برم صد تا رفیق بود

من رو امروز ببین تنهای تنهام

پ.ی:این روزها حتی دلم برای خودم تنگ میشود!!!خودی که مدت هاست حس میکنم دیگر وجود ندارد!!!



 
هیجان از نوع بارز!!!
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳  

 

تو عمرم اینهمه هیجان رو یه جا ندیده بودم!!!همه چی اندش بود!!!حتی کتک خوردن هم حال میداد!!آخه میدونی حتی تو زمینه ی ضرب و شتم هم از وسیله های به روز و همچین خوشدست استفاده میکردن کتکا به آدم میچسبید!!!!!من که خداییش خیلی حال کردم!!واقعا نمیدونم چطور تونستم انقدر خونسرد باشم!!آدم خونسردی هستما اما الان فهمیدم فراتر از حد انتظارم!!!!یارو لباس شخصیه پرید رو ماشین یه بنده خدایی(صدای دزدگیرش هم درومد!!)افتاد دنبال ما!!آقا دستش به هرکی میرسید میزد!!!حالا من از فرط خونسردی هرهر میخندیدم و حواسم به اینور و اونورم بود که باتوم نزنن تو کله مبارکم!!چند بار مشتی جاخالی دادم خودم حال کردم!!آخر سر یارو حرصش گرفته بود که من دارم میخندم نامردی نکرد باتوم برقی زد به پام!!!!!و من همچنان هرهر میخندیدم!!!جدا چرا؟!؟؟بعد به سارا گفتم ما نباید بیایم اینور بریم تو اونیکی پیاده رو اومدم بدوم از خیابون رد شم یهو این موتوری دو ترکه ها به قصد کله اومدن باتوم بزنن به سرم که یهو پام که برقی زده بودن گرفت و من نشستم زمین باتومش خورد به همکارش که پشت سر من بود!!!حالا من رو میگی؟!؟همون جور میخوام از جام بلند شم از فرط خنده نمیتونم!!!!!!سارا به زور بلندم کرد و دویدیم که در بریم اما یارو خیلی دلش پربود نامرد یدونه زد به کتفم!!!!دویدیم رفتیم توی یه خونه ای!!!!8طبقه بود!!!!(نمیدونم مجوز دارن واسه 8طبقه یا نه!!!اما رو آسانسورش تا طبقه 8داشت!!!!باورتون نمیشه که این جمعیت که اومده بودن تو خونه از ترسشون چجوری پله ها رو دوتایکی میرفتن بالا!!!!مثل اسب تا طبقه 8رفیم!!آخر هم اومدن گرفتنمون لعنتیا!!انقدر لگد زده بودن که در حیاط باز شده بود و اومده بودن تو!!!حالا من هم خونسرد!!!!گاز اشک آور هم زده بودن من اصلا حالیم نبود!!!فقط میگفتم" چه بوی نکبتی!!!سارا چرا گریه میکنی!!!!!"آخر سر هم اومدن همه رو ریختن پایین و بهمون فحش هم دادن گفتن گوسفند!!!هرکی هم که از پله رد میشد رو یه سری باتوم برقی میزدن بیحال شه!!!سارا که دید اینجوریه داشت از ترس میمرد!!!منم داغون بهش با خنده میگفتم:"نترس!!به من الان زدن!!درد نداره!!دردش از باتوم کمتره!!!"بعد سارا میگفت :"احمق باتوم برقی چیه؟!؟الان میبرنمون کهریزک!!!!"یارو پلیسه همینجوری مونده بود چرا من انقدر بیخیالم یه باتوم برقی زد به پهلوم گفت:"خانوما بفرماید پایین"(آخه فقط من و سارا توشون دختر بودیم!!!!بعد گاماس گاماس از پله ها میریم پایین یهو سارا یه خانوم رو دید که میخواست سوار آسانسور شه گفت:"خانوم دستم به دامنتون!!بگید ما با شماییم!!!!"اون یارو هم به ما گیر نداد دیگه!!!اما سارا هی میگفت:"چقدر شانس آوردیم من به عقلم رسید به خانومه بگم!!!!"هی من میگم:"بابا مگه ندیدی چقدر محترمانه راهنماییمون کرد بریم پایین!!!؟؟؟کاریمون نداشت!!!!!"حالا بعدش رفتیم نهار خوردیم دوباره اومدیم سمت انقلاب که بریم خونه دیدیم جلوی دانشگاه رو بستن همه رو میفرستن از اونیکی پیاده رو برن!!!اونیکی پیاده رو هم شلوغ شده بود انقدر جمعیت توش بود!!!ما هم آروم همراه جمعیت جلو میرفتیم که برسیم ایستگاه!!!این هوادارای اح/مقی/نژ/اد داشتن تو خط بی آر ی روی ما هم که سبز بود شروع کرد به تقابل مثل!!!5دقیقه شعار دادن ما هم لذت بردیم یهو چشتون روز بد نبینه!!!دوباره ریختن سر ملت بدبخت!!!!!اما من سریع دست سارا رو گرفتم وایسادم رو یکی از این پلای رو جوب نزاشتم سارا هم بدوه!!!اون لحظه بود که فهمیدم اینا کلا به صورت شرطی دنبال کسایی میدون بزننشون که میدون!!یه جا وایسی اصلا نمیبیننت!!!!!خلاصه که الان زنده ام!!!!!بدنم درد میکنه!!!!اون وسط مسطا بلایای دیگه ای هم سرمون اومد که یادمون نمیاد!!!اما من که اینهمه کتک خوردم حالم خوبه!!!اومدیم میبینیم سارا کل هیکلش کبوده!!!!!!کلی داریم میخندیم!!جای همتون خالی!!!خیلی خوب بود!!!هیجان ونم رو به حد نورمال برگردوند!!!اومده بود پایین!!!!!

خدا آخر و عاقبت هممون رو بخیر کنه!!!!!!من الان حالم از همیشه بهتره!!!یکم فقط لنگ میزنم!!!الکتریسیته عضله ی رونم رو منقبض کرده همونجوری مونده!!!اما خوب میشه!!!!!

در کل جای همتون خالی!!!!!!دلم واستون تنگ شده!!!!!!



 
another wonderful night with my wonderful friends!!!
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧  

راستش خیلی وقته که میخوام آپ کنم منتها نه حالش رو دارم نه سوژشو!!دچار کمبود سوژه شدم!!روحیم هم چندان تعریفی نداشت!!نمیدونم دعا به جون مامان بابای سعیده کنم یا خود سعیده!!میتونم دعا به جون همشون بکنم!!!
قضیه اینجوری بود که من قرار بود سه شنبه برم حنابندون تنها عمه ی مجردم!!!!!!اما به دلایلی افتاد 4شنبه!!!!!!اما تا اینجا هیچ مشکلی نبود!!قضیه ازونجایی بودار شد که سعید هم همون موقع دعوتمون کرد به صرف جوجه و ژله!!!(آخرم 4تا جوجه واسه من نگه داشته بودن که دوتاش افتاد زمین!!!بعدها استاد هم گله کرد تازه که چرا واسه اون نگه نداشتیم!!)خلاصه که...ما با هزار نظر و صلوات باباهه رو راضی کردیم که اولش بریم مهمونی بعد بعدشم بریم مهمونی!!!
وقتی رسیدیم طبقه ی هشتم دم خونه ی سعیدینا یهو دیدم چند تا چش و دماغ و دهن از خونشون زده بیرون و دارن با هیجان منو مینگرند!!(بعدها فهمیدم اینا کنجکاو بودن که من با چه ریختی میرم حنابندون!!!حتی ساجده بهم گفت:کفشتو ببینم!!!!!!)خلاصه که کلی ما را از دیدن شماها نشاط رفت حتی اون پریناز چیز!!!!نه میزاره نه برمیداره میگه:بگو چرا از دیدن پگاه خیلی ذوق نکردم!!آخه هرروز میبینمش!!رسما ازون دکتراس که مردم داریش صفره!!!!ایش!!!!سیمین هم کلی فحش رکیک بهم داد که چرا دیر اومدی!!!منم گفتم دلم میخواست و از این حرفا!!!!!!!!!!!!!!!!بعد هم کلی عکس انداختیم که الان من هیچ کدومو ندارم و نمیدونم من و سعید با کدوم خیال واهی به سیمین اعتماد کردیم!!اون 1ساعت یه بار مموریشو خالی میکنه!!!یعنی دیلیت میکنه!!!!!
ما هی سعی کردیم(البته پریناز رو فاکتور بگیریم چون اون هیچ تلاشی نکرد!!!دلش واسه آینازشون که هر روز میبینتش تنگ شده بو!!اونوقت منو چون روزی یه بار میبینه دلش تنگ نمیشه!!!ایش!!!!!!)خاطره خونه ی ما رو تکرار کنیم اما نشد و فقط موندیم من و سعید و سیمین و سارایی که همچون فرشته های کوچولو غرق در رویاهای کودکانش بود!!!!!!!!!البته سرما هم خورده بود!!!!بعد از همه ی اینها ما(من و سعید و سیمین!!)به عنوان 3تا دختر معصوم ساعت 1رفتیم با استاد بیرون و وسط راه هم یه آقای دیگه ای که به به چه آقای خوشتیپی هم بودن بهمون اضافه شد به امید اینکه دیگه حتما هرجور شده پلیس بگیرتمون و عقدمون کنه!!والا به خدا!!این روزا شوهر کجا بود!!!!!!اما استاد همش از قصد انداخت تو اتوبان و گریخت!!!گویا تو ازب موندن خیلی مصممه هنوز!!علی ای حال...ما که تازه انرزی کسب کرده بودیم و چشامون وا شده بود خنده ها میکردیم و نعره ها میزدیم و هی "تو گل بندری!!!"اثر اندی رو گوش میکردیم!!(بعدها وقتی قدم به خونه گذاشتیم سعید هی ادای اندی رو در میاورد که با انگشت من و سیمین رو خطاب قرار میداد و هی زانوهاشم خم و راست میکرد!!!) تازه استاد هم کلی از هنرهاش رو واسمون رو کرد و ادای انالایزر من(آقای اصغری!!)رو دراورد و 3تایی تا صبح داشتیم بهش میخندیدیم!!!تازه فهمیدیم که خیلی هم نیروی گریز از مرکز پیچ ها رو دوست داره!!واسه همین وقتی پای سیمین میرفت تو دهن سعید سر پیچا اصلا اهمیت نمیداد!!!!!ساعت 2و خوردی بود که برگشتیم خونه و ازونجایی که من بیخوابی که به کلم میزنه شروع میکنم به چرند گفتن باز کلی سوتی دادم و هرهر خندیدیم!!!دیگه داشتیم واسش بالا میاوردی!!!!!(سعید من دیگه بقیه سوتیهام یادم نی!!تو چی؟!؟؟سیمین تو چی؟!؟؟)سیم چون میخواست بره یونی خوابید اما من و سعید چنبره زدیم رو لپ تاپ و با دوتا آدم جوک تر از خودمون چتیدیم!!!!اما هیچ کدوم نقطه ی عطف ماجرا نبودن بلکه نقطه ی عطفش وقتی بود که رفتیم یه متن تو کلوب خوندیم که یه آقایی با محبوبش حرف میزد و ما هی به احساسات اونا میخندیدیم و ریسه میرفتیم!!!تازه کلمات کلیدیش رو هم هیلایت کرده بود و ما فکر میکردیم خودشم داره مسخره میکنه و آخرش معلوم شد خانومه مرده و مرده اومده سر قبرش!!و ما همچنان فکر میکردیم مسخره بازیه تا اینکه 34 تا نظرش رو که حاوی اشک و آه بود رو خوندیم و به خود شک بردیم و انگشت اتهام به سوی خود گرفتیم که چه بی احساسیم و در همین حین که ما داشتیم مسخره میکردیم و همون کلمات کلیدی رو بلند بلند میخوندیم سیمین یهو گیج خواب بلند شد و گفت که "نیفتاده اون پشت!!!"نه!! گفت که فکر میکرده ما داریم به هم این چرندیات رو میگیم و خودش که اعتراف نکرد اما من فهمیدم از ترس داشته شاش بند میشده و به جاش انش گرفته!!!!!(ای وااای!!بچه ها تاثیرات مخربتون قابل تقدیره!!!سعیده ی جیشو!!!!!!)آخه تصورش رو بکنید که سعید به من بگه:"مرد من!!!!!!!"اما بعد سیمین از اشتباهش به در اومد و کلی خندید!!!صبح سیمین رفت یونی و سعید هم میخواست سارا رو ببره اما من خوابم برده بود!!!اونشب عجیب خسته بودم!!!سعید که برگشت نشستم پای کام که ساکی رو آپ کنم!!!تو توت پد داشتم مینوشتم!!کلی نوشته بودم که برق رفت و من در باورم نمیگنجید چنین طالع نحسی!!!(گفتم من و طالع نگون سارم!!!)اما کونم موقعی بیشتر سوخت که در عرض سه سوت برق برگشت سر جای اولش!!!!بعد با سعید نشستیم آقای مرجی!!(استاد آرپناهی ایستادگی!!) دیدیم و هرهر خندیدیم!!باز برق رفت همونجا که بود!!!و ما هی زبان به دندان میگزیدیم!!خلاصه مسافران دیدیم و بعد نشستیم کنار هم و من با کام و سعید با لپ تاپ کار کردیم!!من میخواستم دوباره ساکی آپ کنم اون دختره هم همون بلاگ مسخرشو!!!تازه خیر سرش نیاز به تمرکز هم داشت!!!اما من که دستش رو خونده بودم آهنگ ناوارو و پوآرو گذاشتم!!!تازه آهنگ فوتبالیستا هم گذاشتم!!!!!بعد که تموم شد خواستم پیست کنم تو بلاگفا که چشتون روز بعد!!!نبینه!!!!بلاگفا بازیش گرفته بود و آپ نمیکرد!!یعنی اصلا باز نمیشد!!!آخر سر میلش کردیم که بعدا رفتم خونه...!!!دیگه بقیش به درد نمیخورد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آماده شدم که برم عروسی عمه خانوم!!!اما اونجا هم خیلی خوش گذشت!!!جای همه رو خالی کردم!!!به نیلو هم اس دادم که جاش خالی که گفت پس کاکرو چیکارس و منم کلی باهاش دعوا کردم و گفتم خودشو با کاکروی من!!(مرد من!!!!!)مقایسه نکنه که هیچ شباهتی بهش نداره و هیشکی اون نمیشه!!!!!!خلاصه که آخر سر عروسی مختلط شد و دی.جی آورده بودن که یه چراغ سفیدی هم داشت که چشمک میزد تند تند و اعصاب آدم رو خورد میکرد تازه باعث میشد تو همیشه 2مین عقب تر از حقیقت باشی!!مثلا زمانی که دست یکی میرفت تو چشت تو اون دست رو 3متر جلوتر دیده بودی!!و وقتی ضربه میخوردی و تموم میشد تازه میدیدی یه چیزی داره میره تو چشت!!!اما هیشکی از رو نرفت و همه مثل چی تو هم میلولیدن!!!تازه من به این نتیجه رسیدم که پسر عمم چه تیکه ایه!!!سعید عمرا بهت بدم!!!عمرا!!!نمیدونی چه رقص پایی میکرد لامصب!!!کثافت قد و هیکلش هم خوبه قیافشم که خوبه!!!سعید ببخشید!!!البته...بدفکری هم نیست که باهم فامیل شیما!!آخه میترسم بدبختش کنی سعید!!سعید بهم قول میدی خوشبختش کنی؟!!؟؟سعید به تو میسپرمشا!!!از پسش برمیای؟!!؟؟خلاصه که ما تا اعت سه نصفه شب پایها کوبیدیم و نعره ها زدیم!!!تازه یه چیزی بگم بخندید!!!این دی.جی یه آهنگ و ریمیکس کرده بود که همه تو مایه های دیسکو برقصن!!بعد باورتون نمیشه بگم آهنگه چی بود!!!خیانت محسن چاوشی!!آخه چی فکر کرده که شب عروسی خیانت میخونه؟!!؟؟؟همین!!!و دیگر هیچ!!!!!
پ.ن:محبوبه سیمین(آره!!!همون سیمین که اون پشت نیفتاده بود و فقط نشسته بود!!) میگفت هنگ اور رو واسم رایت کردی!!کجا گذاشتیش؟!؟؟